تازه نوشته ام داغ بخوانید

قضاوت

با دوستی بر سر مسئله‌ای مشاجره می‌کردم. هر بار که او را در این مسئله درک می‌کردم، حق را به او می‌دادم، و چون نوبت به خودم می‌رسید، حق

هیچ کس عیب خود را نمی‌بیند

با شخصی که به حسادت مشهور بود، باب گفت‌گو را باز کردم. در میان صحبت‌هایی که، راجع به تمام مسائل داشتیم، او به این نکته بسیار تاکید می‌کرد که

گاهی از زن بودنم خسته می‌شوم

گاهی از زن بودنم خسته میشوم. از بگو مگوهای ذهن زودرنجم. از کنترل‌های الکی، بر روی هزاران حرف وارد شده به مغزم. از نبش قبر کردن گذشته‌های گذشته، و

اشک

وقتی زبان در گفتن واژه‌ها کم می‌آورد، چشم‌ها به کمکش می شتابند، حرف میزنند و می بارند… ✍️بهاره عبدی

خودکار دیپلمات

هر بار که جامدادی روی میزم را نگاه می‌کنم و این خودکار زیبا را میبینم، یاد خاطره‌ی شیرینی که از این خودکار دارم می‌افتم. این خودکار را، آقای حسینی،