تازه نوشته ام داغ بخوانید

این روزها

این روزها که از خواب بیدار می‌شوم، با حالتی گنگ و مبهم رختخوابم را جمع می‌کنم. دارم چه می‌کنم؟ مگر مهم است چه می‌کنم؟ انگار برایم فرقی نمی‌کند. راستش

یادداشت روزانه “نارنگی سمج”

از توی نایلون، دو نارنگی را زیر نظر گرفته بودم که بردارم، اما چون برگ‌ها به هم گره خورده بودند، با همان دو تا، سه نارنگی دیگر هم بالا

مهر اگر آدم بود ” یادداشت روزانه”

مهربان است، اما دغدغه‌‌‌هایش بسیار. این را خودش نمی‌گوید؛ از دستهایش که موقع حرف زدن تند تند تکان می‌هد می‌شد فهمید. باهاش که حرف می‌زنم، یادم می‌رود چند سال

شعر آفتابگردان

آسمان چشمانم ابری‌ست برایَت یک بغل آفتابگردان آورده‌ام. می‌دانی؟ در شهر من، خیلی وقت است خورشید دیگر طلوع نمی‌کند. و تمام آفتابگردان‌ها هر روز سرگردان، دنبال گم‌شده‌شان می‌گردند. می‌خواهم