🦗 ملخکشان۲
سرم را روی بالش گذاشتم. به دیشب فکر میکردم. یعنی ملخ کجا خودش را قایم کرده بود؟
ناگهان صدای تلپتلپی شنیدم. یقین داشتم خودش است. یک لحظه از جست و خیز ایستاد. نیمخیز شدم و گوش سپردم. هنوز گوشهایم در پی صدا بودند. انگار روی چیزی راه میرفت. قرچ… قرچ…
سرم را که برگرداندم، یک لحظه چشم در چشمش شدم. روی گلهای طاقچه.
نمیدانم چطور از جا پریدم و مادرم را صدا زدم. آمد، ملخ را توی مشت گرفت و برد بیرون.
«با خودم گفتم همواره ترسها روبهرویمان منفعل ایستادهاند؛ این ماییم که از روبهرو شدن با آن میترسیم.»
✍️بهاره عبدی
۱۴۰۵/۴/۱۳
آخرین دیدگاهها