انگار مغزم خشک شده. یا شاید دستانم. این همه حرف توی مغزم. به کدامشان فکر کنم. دارم زور میزنم چندتاییشان را بالا بیاورم تا راحت شوم. به اتاقم میروم. نوشتن را باردارم.
دفتر را باز میکنم. بهنام خدا. ششم اسفند ماه هزارو چهارصد و سه. جملات یکی یکی همدیگر را هول میدهند. من. من. به سروصدایشان گوش نمیدهم. جلوترها را مینویسم.
تنهایی. البته همیشه خوب نیست. آدمها چرا اینگونه شدهاند. البته من هم آدمم. عنوان کتابم. بگذار کتاب کامل شود. پست کانال نگذاشتهام. دیروز استوری ساختم. موضوع را باید تغییر دهم. به فاطمه و زینب زنگ نزدم. زینب حالش چطور است. به دانشگاه علوم پزشکی سنندج فکر میکنم. خوابگاه. دوستان. چقدر دلتنگم. دلتنگ چه و که نمیدانم. انگار باز خودم را گم کردهام. صدای مشاجره همسایه از پشت دیوار یک لحظه ذهنم را خاموش میکند. صدا که تمام میشود، برمیگردم روی کاغذم.
جملات کپک زده شروع به رستن میکنند. هی تقاضا برای نوشتن جملات بیشتر میشود. دستها تند تند بالا میرود. از جمله ناتمام به جملهی ناتمام دیگر میروم. خودم هم نمیدانم چه میگویم و چه مینویسم. فقط مینویسم. برگهها ورق میخورند. یک صحفه. دو صحفه… آرام و آرامتر میشوم. واژه در من ورز داده میشود. جملات پی در پی از من میزایند؛ بیآنکه بدام کی درونم رشد کردهاند!
✍️بهاره عبدی
آخرین دیدگاهها