این روزها

این روزها که از خواب بیدار می‌شوم، با حالتی گنگ و مبهم رختخوابم را جمع می‌کنم.
دارم چه می‌کنم؟ مگر مهم است چه می‌کنم؟ انگار برایم فرقی نمی‌کند. راستش دارم روزانه زندگی می‌کنم، شاید هم لحظه‌ای!

آینده و گذشته هاله‌ای‌اند مجهول در پشت سر و روبرویم. زمان می‌گذرد. انگار دارم روی زمان راه می‌روم.
هی می‌رود، هی می‌روم.
هی می‌رود هی… نمی‌دانم شاید روی زمان نشسته‌ام و به ساعت تمام شدن زندگی‌ام فکر می‌کنم.

این مدت نشد بنویسم. نتوانستم. همه‌اش توی مغزم می‌نوشتم. گاهی‌‌ هم نمی‌نوشتم. حرف‌ها مانده بودن رو دل مغزم. مغزم ورم کرده بود.

اگر خدا بخواهد، چند روزی‌ می‌شود که می‌نویسم. روی کاغذ. توی دفترم.
نمی‌دانم چه می‌نویسم. فقط این را می‌دانم که انگار هیچکس و هیچ چیز مثل نوشتن باز به دادم نرسید.
✍️ بهاره عبدی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *